«توصيف زمستان»
«توصيف زمستان»
دوباره مي آيد، هر سا ل همين موقع مي آيد. کوله بارش را جمع مي کند و به سوي پاييز مي آيد. پاييز هم کاسه اي آب براي بدرقه اش مي ريزد ولي قدم زمستان آنقدر سرد است که برف بر روي تپه شروع به باريدن مي کند. بله زمستان آمد، بعد از پاييز هر سال اين گونه است . ولي امسال و سال هاي بعد زمستان شايد مهربان باشد و شايد قدمش سرد نباشد و شايد برفي نيايد. سنجابي که فندق هايش را کنار درختي پنهان کرده با اشتياق به سمت خانه اش مي دود و همچون ستاره اي درخشان مي خندد. زمين نيز با طراوت و شادابي از گرسنگي اش مي گذرد و غذاي ذخيره شدهي او را نمي قاپد چون اگر غذايش را بخورد او ديگر غذايي براي خوردن ندارد و زمين طرفدار عدل و داد است. درختان مانند اسکلت هاي بلور آجين در ميان جنگل نمايان اند و قنديل هاي نقره اي و درخشنده ي کنارهي غار روشن کننده ي تاريکي سرما اند. سرما ناراحت است چون آفتاب ناراحت است و همچنين درخت که ديگر نمي تواند سر سبزي چمنزار را ببيند و در اعماق آن سفر کند. آفتاب نظاره کنننده ي اين منظره است. او برف را مي بيند، سنجاب را مي بيند و همچنين پنبه هاي خيس و نم دار ننه سرما. سرما مي گويد که لحاف ننه سرما پاره شده ولي ننه سرما مي گويد لحاف خدا پاره شده، من نمي دانمک کدام درست است ولي ميدانم که خداوند لحاف کسي را بي خود و بي جهت پاره نمي کند، حتمأ سرما خشمگين آب پاييز را به يخ تبديل کرده و پاييز ناراحت شده است.ولي صحبت سرما و دندان پاييز نگذاشت بگويد که او برگ درختانش ريخته است. و اين حس همکاري اينجا هست، نه در شهر، در آنجا نفس کز گرمگاه سينه مي آيد يرون ابري شود تاريک و مه در آسمان تيره ي سرما پنهان مي کند مارا . نمي زارد ببينيم يکدگر را و حل کنيم درد و ناله ي مردمان شهرمان را.
برلحاف فلک افتاده شکاف
پنبه مي بارد از اين کهنه لحاف
ghasedak
